بهمن ،برف . کودک
گاهی باید بخندیم زمانی گریه که فصل عاشقانه هایمان بیشتر از مرگ بود تا زندگی گریستیم در پی اسبی که مرگ می برد و خیابان های مرو چقدر تنگ بودند این تگی کوچه و گریه گاه و بیگاه از کوچه های مرو با منست سهراب مرگی که خنده نددارد برای یلی که هفت خوان را با جان خویش آزمایش میداد
زاده شدم
در بهمنی سرد
در روز برفی
زیر انبوه مه
با گریه های مادرم و پدرم با تلواسه
بچه بودم
وقتی بازی کودکیم تمام شد
بزرگ شدم
توی هوای گرگ .میش با رمه های گرگ و باری گرگم به هوا
بازیگوش تر از شنگول
بزک زنگوله پا
بازی کودکانه ام
با عرق تنم خشکید
و باران تمام شد
دوست داشتم پدرم را که مدرسه رفتم
خواندم و خواندم
آمورگارم ترسید
ومن فهمیدم
من و آموزگارم
وسواسی تز از روز قبل
دلنگرانتر از سال پیش
رنج مرا پیدا کرد
بااشک نشستیم
و گرسنگی خوردیم
حتدیدم خندیدم
در جشن پیروزی رخمی شدم
مصاحبه شدم
کار پیدا کردم
روز گار پیچید
مادرم تمامیm.s شد
پیش ازآنکه اخراج شوم
شماره ای شدم
با یک غکس در اتاقکی
پیش از اینکه گریه کنم مادر م
شوری اشک زخم های را خط انداخت
مادرم نبود محکوم شدم
من گناهکار زاده شدم بودم
با اینکه در عصر پیش بیگناهی ام مجرز
گریه کردم موی سرم سپیئد شد و پدرم پیر تر
پسر خواهرم در صفحه تسلیت و ترحیم روز نامه
شعری نیافت
که وصف حالم باشد